حاج همت از ساختمان فرماندهی خارج می شود و پوتینهایش را پا می کند. کربلایی* هم به دنبال او بیرون می اید.حاج همت در حالی که بند پوتینهایش را می بندد می گوید:«اقا جان اگر کاری نداری چند روز دیگر پیش ما بمان.» کربلایی می گوید:«مادرت تنهاست.این دفعه زن و بچه ات را اوردم به دیدنت دفعه ی بعد مادرت را می اورم.حالا که تو نمی توانی بیایی به خانه ما باید بیاییم جبهه.»کربلایی در حین حرف زدن متوجه پوتینهای کهنه و رنگ و رو رفته ی حاج همت می شود.حاج همت با شرمندگی می گوید:«شرمنده ام از این که باعث زحمت شما شدم... من یک صحبت کوتاه با بچه های لشکردارم بعد می ایم بدرقه تان می کنم.»حاج همت خدا حافظی می کندو میرود.
کربلایی که هنوز از فکر پوتینهای او بیرون نیامده متوجه خداحافظی اش نمی شود.همان لحظه اکبر هم از ساختمان خارج می شود.
کربلایی با نا راحتی جلوی او را می گیرد و می گوید:«اکبر اقا مگر دولت به رزمنده ها کفش و لباس نو نمی دهد؟»اکبر که تازه متوجه منظور کربلایی شده سری تکان می دهد ومیگوید:« کربلایی به خدا من یکی که زبانم مو در اورد بس که به حاجی گفتم پوتینهایت را عوض کن.می گویم نا سلامتی تو فرمانده ی لشکری با ادم های مهم نشست و برخاست می کنی... والله تو گوشش فرو نمی رود که
نمی رود.» ـ خوب حرف حسابش چیست؟ ـ حرف حسابش این است که می گوید یک فرمانده باید خودش را با کمترین نیروهایش مقایسه کند. من باید همرنگ بسیجی ها باشم. - خودم درستش می کنم اگر من یک جفت کفش نو به پایش نکردم هر چه می خواهی بگو. من پدرش هستم . از من حرف شنوی نداشته باشد پس از کی داشته باشد؟
*
وقتی حاج همت سخنرانی می کرد همه احساس لذت می کردند.همه او را دوست داشتند. یک لشکر رزمنده در زمین صبحگاه
پادگان دو کوهه خبر دار ایستاده اند و به حرف های او گوش می دهند.افتاب سوزان خوزستان همان قدر که تن دوازده هزار نیرو را داغ می کند تن حاجی و دیگر فرماندهان را نیز داغ می کند.هیچ کس زیر سایه نیست هیچ فرمانده ای کفش و لباس نوتر از نیرو ها نپوشیده.حاج همت حالا که در مقابل لشکر ایستاده معلومه که فرمانده است.اگر بعد از سخنرانی قاطی جمعیت شود هیچ کس فرمانده بودن اورا تشخیص نمی دهد.یه بار او همین پوتینها را برای وصله دوزی به کفاش داد. اکبر متوجه شد.یه جفت پوتین نو به کفاش داد تا به جای پوتینهای کهنه به حاجی بدهد.سپس پوتینهای کهنه را از کفاش گرفت و گفت:«به صاحب این پوتینها بگو در شأن تو نیست کفشهای میرزانوروزی به پا کنی.» حاج همت وقتی آمد خیلی دلخور شد پوتینهای نو را نگرفت و به جای آن دمپایی به پا کرد.
اکبر که دید حریف او نمی شود پوتینهای وصله دار را باز گرداند.حالا اکبر نگران کربلایی است. می ترسدحاج همت حرف پدرش را هم زمین بزند. یا حرف پدرش را بپذیرد اما از ان پس همیشه شرمسار نیروها باشد.
*
کربلایی می گوید:« دوست دارم یک بار دیگر مثل بچگی هایت دستت را بگیرم ببرم بازار و یک جفت کتانی واسه ات بگیرم. ناسلامتی هنوز پسرمی هر چند فرمانده ی لشکری امّا برای من هنوز پسرمی.» کربلایی و اکبر منتظر پاسخ حاجی اند. حاج همت می گوید:« باشه. من حاضرم.شما همیشه حق پدری به گردن من داری آقاجان.» کربلایی پیشانی همت را بوسیده، با خوشحالی می گوید:«رحمت به آن شیری که خوردی. پس بلند شو، معطلش نکن. من باید زود برگردم اصفهان.»
*
اکبر از تعجب نزدیک است شاخ در بیاورد. هیچ وقت تا به حال حاج همت را اینقدر گوش به فرمان ندیده بود.
او مثل بچه ای اختیارش را به کربلایی داده بود. کربلایی هم یک جفت کتانی برای او خرید. آنگاه سوار ماشین یوسف شدند و به طرف پادگان باز گشتند.آنها به پادگان نزدیک می شوند. اکبر به لحظه ای فکر می کند که بچه ها در گوشی به هم می گویند:«حاجی کتانی نو به پا کرده! چرا؟ چون فرمانده لشکره؟.....»
یه نوجوان رزمنده دست بلند می کنه. اکبر می زنه رو ترمز.نوجوان رو سوار می کنه. حاجی مدام به عقب بر می گرده. به نوجوان نگاه می کنه.کربلایی متوجه نگاه های او شده، نگاهش را دنبال می کند.اکبر وقتی نگاه ان دو را می بیند، نوجوان را در آینه از نظر می گذراند.ناگهان چشم او به پوتینهای رنگ و رو رفته ی نوجوان می افتد. اکبر منظور حاج همت را از نگاه ها می فهمد. می خواهد چیزی بگوید که کربلایی می زند روی داشبورد و می گوید:«نگه دار اکبر آقا.» _ نگه دارم! واسه چی؟ _ تو نگه دار حاجی خودش می گوید واسه چی. اکبر ترمز می کند. کربلایی رو به حاج همت می کند و با لبخند می گوید:« پدر باشم و نفهمم تو دل پسرم چی میگذره؟! حالا برای اینکه راحتت کنم، می گویم وظیفه ی من تا همین جا بود که انجام دادم. از تو هم ممنونم که حرفم را زمین نزدی و به خاطر احترام به من مقامت رو زیر پا گذاشتی. از حالا به بعد تصمیم با خودته ، هر کاری دوست داری بکن ، من راضی ام.» حرف کربلایی مانند آبی است که روی آتش حاج همت می ریزد. از ته دل می خندد.کربلایی را در آغوش می گیرد و می بوسد.آنگاه کتانی ها را از پا در آورده و به سراغ نوجوان می رود. اکبر و کربلایی صدای حاج همت را می شنوند که می گوید:«این کتانی ها داشت پایم را داغان می کرد.مانده بودم چه کارش کنم که خدا تو را رساند.» بر می گردد و در حالی که پوتینهای رنگ و رو رته اش را به پا می کند، می گوید:«اصلاً پاهای من ساخته شده برای همین پوتین ها. خدا بده برکت...»
لحظه ای بعد، حاج همت با همان پوتینها سوار ماشین شده ، می رود.
ماشین جاده ی پادگان را پیش می رود.
